Skip to content
eMJey.com — Michael Jackson Fans United


داستان‌های کوتاه من

15 سال 3 ماه قبل - 15 سال 2 ماه قبل #2577 توسط e r o s

  • Wanna Be Starting Something
  • Wanna Be Starting Something
  • I came from a far DREAM

  • ارسال ها: 684
  • تشكر دريافت شده: 383

  • جنسيت: مرد
  • تاريخ تولد: سال ماه روز
  • پاسخ داده شده توسط e r o s در تاپیک پاسخ: My Little Story

    Elnaz نوشته: فکر نکنم مشکلی باشه.
    البته بخش وبلاگ هم واسه همین باز شده که توش بنویسین. توی اون بخش عنوان باز کنی فکر کنم بهتر باشه.

    به نظر منم همین کارو انجام بده.

    This is BREAKING NEWS

    Last edit: 15 سال 2 ماه قبل by Elnaz.

    لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

    15 سال 3 ماه قبل #2601 توسط Jasmine Jackson-mjforever

    • Working Day And Night
    • Working Day And Night

  • ارسال ها: 1294
  • تشكر دريافت شده: 486

  • جنسيت: زن
  • تاريخ تولد: سال ماه روز
  • پاسخ داده شده توسط Jasmine Jackson-mjforever در تاپیک پاسخ: My Little Story
    فکر کنم داستان های مایکلی که برای خودمون اتفاق افتاده رو بنویسیم بهتر باشه

    mj for ever....

    لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

    15 سال 3 ماه قبل #2620 توسط Nikolay

    • Wanna Be Starting Something
    • Wanna Be Starting Something
    • Meine Ehre heißt Treue

  • ارسال ها: 945
  • تشكر دريافت شده: 306

  • جنسيت: مرد
  • تاريخ تولد: سال ماه روز
  • پاسخ داده شده توسط Nikolay در تاپیک پاسخ: My Little Story
    نمیشه که همش در مورد مایکل بنویسه.کسل کننده میشه mjforever

    راست بگو و هر چه را در توان داری در تیرت بنه و بلندتر پرتاب کن ، فضیلت ایرانی این است !

    نیچه

    لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

    15 سال 3 ماه قبل #2624 توسط FeanoR

    • Dangerous
    • Dangerous

  • ارسال ها: 2908
  • تشكر دريافت شده: 1357

  • جنسيت: مرد
  • تاريخ تولد: سال ماه روز
  • پاسخ داده شده توسط FeanoR در تاپیک پاسخ: My Little Story
    بذارین داستاناشو بنویسه بدبخت:)
    كاربر(ان) زير تشكر كردند: farzam

    لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

    15 سال 3 ماه قبل #2633 توسط farzam

    • Working Day And Night
    • Working Day And Night
    • i wish to be a Writer

  • ارسال ها: 1014
  • تشكر دريافت شده: 517

  • جنسيت: مرد
  • تاريخ تولد: سال ماه روز
  • پاسخ داده شده توسط farzam در تاپیک پاسخ: My Little Story
    پس من داستانهامو در بخش وبلاگ ميزارم...
    ممنون از همه

    She works so hard, just to make her way
    For a man who just don’t appreciate

    لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

    15 سال 3 ماه قبل - 15 سال 3 ماه قبل #2639 توسط farzam

    • Working Day And Night
    • Working Day And Night
    • i wish to be a Writer

  • ارسال ها: 1014
  • تشكر دريافت شده: 517

  • جنسيت: مرد
  • تاريخ تولد: سال ماه روز
  • پاسخ داده شده توسط farzam در تاپیک My Little Storyyyy
    سلام دوستان
    اينم اولين نوشتم در اينجا :

    داستان پدربزرگ


    يك روز كه مثل هميشه پدربزرگ مي خواست برايم قصه تعريف كند، در حياط خانه ي پدربزرگ در كنارش نشستم . من هميشه مشتاقانه به قصه هاي پدربزرگم كه بيشترشان مربوط به زندگي خودش است، گوش ميدهم؛
    به ويژه كه بيشترشان حاصل تجربيات خود پدربزرگ در طول زندگي بوده است؛ از اين رو ارزشش براي من دو چندان مي شود، بعضي از آنها نيز به من كمك فراواني كرده است، مخصوصا كه با بزرگتر شدن بهتر آنها را درك ميكنم .
    يك روز مانند هميشه در حياط پر از گل و گياه، كنار پدربزرگ نشسته بودم و منتظر بودم تا قصه اش و داستاني ديگر از زندگي اش را بگويد .
    داستان مربوط مي شود به 20 سالگي يا شايد هم كمي كمتر يا بيشتر، كه پدربزرگ در اوج جواني و زيبايي براي اولين بار در يكي از كنفرانسهاي دانشگاهشان شركت مي كند؛ از آنجايي كه همانند الان آن موقع نيز به ظاهرش اهميت بسياري مي داد، موهاي خود را در بالاي سرش بسته بود و از اين رو مورد توجه بسياري بوده است .
    پدربزرگ گفت: در آن جشن يا گردهمايي كه دانشجويان زيادي حضور داشتند، مردي بر روي صحنه حدود يك ساعتي را در مورد داستانهاي مذهبي و ديني و اخلاقي بحث كرد . پدربزرگ كه در نيمه هاي رديف وسط صندلي ها نشسته بود به چهره ي هم سن و سالان خود كه در كنارش بودند نگاه مي كرد. اندكي در رديف جلو بودند كه در حال گوش دادن و توجه به داستانهاي مورد بحث بودند. عده اي در همان رديفي كه پدربزرگ بود با تلفنهاي خود ور مي رفتند؛ اندكي آن طرف تر عده اي در حال صحبت با يكديگر بودند ، پسراني مورد توجه آن طرف و دختراني مورد توجه طرفي ديگر و... .
    در همان لحظات بود كه فرد روي صحنه اشاره اي به پدربزرگ مي كند و خيلي محترمانه مي گويد: آن آقا كه موهاي خود را بسته اند، لطف كنيد بياييد بر روي سن، و بعد رو كرد به جمعيت و گفت: مي خواهم سوالي از ايشان بپرسم ولي منظور من با تمامي شماست دوستان.
    پدر بزرگ بر روي سن رفت و در كنار مرد ايستاد، مرد در حالي كه خيلي متكبرانه و حق به جانب به نظر مي رسيد گفت: فكر مي كنيد چه عاملي باعث شده تا شما موهايتان را اينگونه ببنديد؟ وبسياري چيزهايي ديگر كه ما امروزه شاهد آن هستيم ؟
    مرد كه فكر مي كرد پدربزرگم جوابي ندارد كه بدهد و ساكت مي ماند، به پدربزرگ خيره شده بود و گاهي نگاهي به جمعيت حاظر مي كرد؛ كه پدربزرگ ميكروفن را گرفت و با جواب خود مشتي محكم به او زد .
    پدربزرگ اين گونه جوابش را داده بود: من نمي دانم شما از جواب من چه برداشتي مي كنيد اما براي من مهم كساني هستند كه حظور دارند . امروزه در جوامع مختلف مردم با فشارها و اجبارهاي بسياري مواجهند؛ كه در زمينه هاي مختلف به آنها القا مي شود . اما انسان و مخصوصا جوانان كه در دوره اي از زندگي شان قرار دارند كه دوست دارند خود مسيري را براي خويش انتخاب كنند و تصمـــيم را خودشـــــــــان بگــــــيرند بــــــا محدوديت هايي روبه رو مي شوند.
    اگر جواني....
    ( وهمين كه پدربزرگ اين جمله را مي گفت، دست كرد در موهايش و موهايش را باز كرد و پايين آورد) و ادامه داد:
    اگر جواني امروزه به اجبار چيزهايي را انتخاب مي كند و تغيير ميدهد، در ظاهر شايد تغيير كرده باشد اما هيچوقت ايده و عقيده اش كه در ذهن و فكرش است تغيير نمي كند .
    و بعد از اتمام اين جمله همه شروع به دست زدن كردند.

    She works so hard, just to make her way
    For a man who just don’t appreciate
    Last edit: 15 سال 3 ماه قبل by farzam.

    لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

    مدیران انجمن: Farnaz
    زمان ایجاد صفحه: 0.366 ثانیه
    قدرت گرفته از كيوننا