Skip to content
eMJey.com — Michael Jackson Fans United

شعر

15 Jahre 3 Wochen her #8082 von FeanoR

  • Dangerous
  • Dangerous

  • Beiträge: 2908
  • Dankeschön erhalten:: 1357

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 02 Apr. 1993
  • FeanoR antwortete auf پاسخ: شعر
    لیوان چایی روی میز

    در انتظار یک بوسه است

    نه تو می آیی

    و نه او گرم می ماند

    چه گناهی دارد

    سماوری که داغ دیده است؟

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 2 Wochen her #8139 von Ehsan

    • مدیر قسمت
    • مدیر قسمت

  • Beiträge: 1019
  • Dankeschön erhalten:: 874

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 31 Jan. 1991
  • Ehsan antwortete auf پاسخ: شعر
    بچه مایه دار


    منم آن بچه پولداری که الان
    تو می بینی مرا در این خیابان

    همان هستم که شلوارم بود تنگ
    لباسم هر ورش باشد به یک رنگ

    به چشمم عینک Reyban گذارم
    به گوشم هدفون آی پاد گذارم

    تو که مبهوت من هر روز بودی
    مرا حتما شناسایی نمودی

    پرادوم قرمز است و لامبورم زرد
    دو بنزم را پدر از “آخن” آورد

    دوسالی هم خودم رفتم به خارج
    نوشتم اسم خود را توی کالج

    و چون در تنبلی ممتاز گشتم
    اروپا را که گشتم بازگشتم!

    بهار مالزی را دوست دارم
    زمستان سوی آلمان رهسپارم

    روم گر بهر سرگرمی به پاریس
    دو ویلا می خرم در”کان”و در”نیس”

    اگر یک هفته در تهران بمانم
    روم سوی فشم با دوستانم

    ایمیل و فکس من درجنب و جوش است
    موبایلم نیز همواره به گوش است

    خلاصه زندگی شیرین و خوب است
    کجایش حاوی نقص و عیوب است؟

    نمی دانم چرا بعضی ز مردم
    نمی پویند راه لندن و رم؟!

    اگر از غصه دنیا غمینی
    سفر باید کنی حتی زمینی!

    به یک جا ماندگاری حیف دارد
    سفر سوی فرانسه کیف دارد!

    چرا نالی ز کمبود و گرانی؟
    سفر کن جان من تا می توانی!

    ز بی نانی چرا هی می کنی غش؟
    بخور شیرینی و پیتزا به جایش!

    چرا آخر پراید را دوست داری؟!
    بخر بنزی به عنوان سواری!

    چرا در شوش مسکن می گزینی؟
    نداری ظرفی از پیرکس و چینی!

    اتاق منزلت مانند گور است
    بیا جردن، ببین اینجا چه جوراست؟!

    کمی چون وقت من امروز ضیقه(!)
    کنم ایجاز: هان ای بدسلیقه!

    اگر از خوب و بد بی اطلاعی
    بکن با بنده تشریک مساعی

    بگویم تا چه چیزی برگزینی
    و در دنیا کجاها را ببینی!

    ولی فعلا ندارم وقت تفسیر
    که پرواز هلندم می شود دیر!

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 2 Wochen her #8158 von Termeh

    • Wanna Be Starting Something
    • Wanna Be Starting Something

  • Beiträge: 850
  • Dankeschön erhalten:: 328

  • Geschlecht: weiblich
  • Geburtstag: 18 Juni 1993
  • Termeh antwortete auf پاسخ: شعر
    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم


    در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد


    يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


    ساعتی بر لب آن جوی نشستيم


    تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشای نگاهت


    آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام


    خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


    شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ


    يادم آمد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن لحظه ای چند بر اين آب نظر کن


    آب آينه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


    باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن


    با تو گفتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم


    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم


    تو به من سنگ زدی ، من نه رميدم نه گسستم


    باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


    حذر از عشق ندانم ، نتوانم


    اشکی از شاخه فرو ريخت، مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت،


    اشک در چشم تو لرزيد،ماه بر عشق تو خنديد يادم آمد که دگر از تو جوابی نشنيدم


    پای در دامن اندوه کشيدم، نه گسستم نه رميدم رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم ،


    نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم،


    بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...!




    فریدون مشیری
    Folgende Benutzer bedankten sich: شايان

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 2 Wochen her #8167 von a Guest
    • a Guest

    • Benutzer
    • Benutzer

  • Dankeschön erhalten:: 0

  • Geschlecht: unbekannt
  • Geburtstag: Unbekannt
  • a Guest antwortete auf پاسخ: شعر
    خواستگاري خر
    خري آمد بسوي مادر خويش بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش
    برو امشب برايم خواستگاري اگر تو بچه ات را دوست داري
    خر مادر بگفتا اي پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان
    ز بين اين همه خرهاي خوشگل يکي را کن نشان چون نيست مشکل
    خر از شادماني جفتکي زد کمي عرعر نمود و پشتکي زد
    بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سياهت
    خر همسايه را عاشق شدم من به زيبائي نباشد مثل او زن
    بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن
    به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه
    دو تا پالان خريدند پاي عقدش يه افسار طلا با پول نقدش
    خريداري نمودند يک طويله همانطوري که رسم است در قبيله
    خر عاقد کناب خود گشائيد وصال عقد ايشان را نمائيد
    دوشيزه خر خانم آيا رضائي به عقد اين خر خوش تيپ در آيي
    يکي از حاضرين گفتا به خنده عروس خانم به گل چيدن برفته
    براي بار سوم خر بپرسيد که خر خانم سرش يکباره جنبيد
    خران عرعر کنان شادي نمودند يونجه کام خود شيرين نمودند

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 1 Woche her - 15 Jahre 1 Woche her #9254 von FeanoR

    • Dangerous
    • Dangerous

  • Beiträge: 2908
  • Dankeschön erhalten:: 1357

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 02 Apr. 1993
  • FeanoR antwortete auf پاسخ: شعر
    آنقدر زمین خورده ام که بدانم
    برای برخاستن
    نه دستی از برون
    که همتی از درون
    لازم است
    حالا اما...
    نمی خواهم برخیزم
    در سیاهی این شب بی ماه
    می خواهم اندکی بیاسایم
    فردا
    فردا
    برمی خیزم
    وقتی که فهمیده باشم چرا
    زمین خورده ام
    Letzte Änderung: 15 Jahre 1 Woche her von FeanoR.
    Folgende Benutzer bedankten sich: NicoleL2

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 1 Woche her #9359 von FeanoR

    • Dangerous
    • Dangerous

  • Beiträge: 2908
  • Dankeschön erhalten:: 1357

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 02 Apr. 1993
  • FeanoR antwortete auf پاسخ: شعر
    شیخی به زن فاحشه گفتا مستی
    هر لحظه به دام دگری پابستی
    گفت شیخا هر آنچه گویی هستم
    آیا تو چنان که گویی هستی ؟؟؟؟؟

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    Moderatoren: Ehsanblackfire
    Ladezeit der Seite: 0.334 Sekunden
    Powered by Kunena Forum