Skip to content
eMJey.com — Michael Jackson Fans United

شعر

15 Jahre 1 Monat her #6363 von FeanoR

  • Dangerous
  • Dangerous

  • Beiträge: 2908
  • Dankeschön erhalten:: 1357

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 02 Apr. 1993
  • FeanoR antwortete auf پاسخ: شعر
    شاید انروز که سهراب نوشت
    تا شقایق هست زندگی باید کرد
    خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
    باید اینگونه نوشت
    هر گلی خواهی باش
    چه شقایق چه گل پیچک و یاس
    زندگی اجباریست...
    Folgende Benutzer bedankten sich: کوچکترین طرفدار

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 1 Monat her #6364 von FeanoR

    • Dangerous
    • Dangerous

  • Beiträge: 2908
  • Dankeschön erhalten:: 1357

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 02 Apr. 1993
  • FeanoR antwortete auf پاسخ: شعر
    تو مثل شهر کوچیک من هنوز برالم خاطره سازی هنوزم قبله ی من سو به نمازی
    تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیرو خاکی هنوزم برای من عزیزو پاکی
    Folgende Benutzer bedankten sich: کوچکترین طرفدار

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 1 Monat her #6365 von FeanoR

    • Dangerous
    • Dangerous

  • Beiträge: 2908
  • Dankeschön erhalten:: 1357

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 02 Apr. 1993
  • FeanoR antwortete auf پاسخ: شعر
    کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم
    Folgende Benutzer bedankten sich: Termeh, کوچکترین طرفدار

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 1 Monat her #6370 von Termeh

    • Wanna Be Starting Something
    • Wanna Be Starting Something

  • Beiträge: 850
  • Dankeschön erhalten:: 328

  • Geschlecht: weiblich
  • Geburtstag: 18 Juni 1993
  • Termeh antwortete auf پاسخ: شعر
    از مجموعه هوای تازه احمد شاملو

    افق عشق

    روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
    و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
    روزی که کمترین سرود بوسه است
    و هر انسانی برای هرانسان برادریست
    روزی که ذیگر درهای خانه شان را نمیبندند
    قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است
    روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
    تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
    روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
    تا من بخاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
    روزی که هر لب،ترانه ایست،تا کمترین سرود بوسه باشد
    روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
    و مهربانی با زیبایی یکسان شود
    روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
    و من آن روز را انتظار میکشم
    حتی روزی
    که دیگر...
    نباشم........
    Folgende Benutzer bedankten sich: شايان, FeanoR, کوچکترین طرفدار

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 1 Monat her #6503 von FeanoR

    • Dangerous
    • Dangerous

  • Beiträge: 2908
  • Dankeschön erhalten:: 1357

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 02 Apr. 1993
  • FeanoR antwortete auf پاسخ: شعر
    یاد دارم در غروبی سرد سردی میگذشت از کوچه ما دوزه گر دم میزد و کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم کاسه ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان باباحلقه بست عاقبت اهی کشید و بغزش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست بوی نان تازه هوشم را برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی هم میخری
    Folgende Benutzer bedankten sich: Termeh, کوچکترین طرفدار

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 1 Monat her #6582 von کوچکترین طرفدار

    • Wanna Be Starting Something
    • Wanna Be Starting Something
    • i♥MJ

  • Beiträge: 641
  • Dankeschön erhalten:: 689

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 20 Juni 1990
  • مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

    تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

    به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

    به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

    نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

    گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

    ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

    که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم

    فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

    دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

    شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

    رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

    کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

    نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

    تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

    چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم


    مایکل آسوده بخواب زیرا که ما بیداریم...
    Folgende Benutzer bedankten sich: FeanoR

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    Moderatoren: Ehsanblackfire
    Ladezeit der Seite: 0.337 Sekunden
    Powered by Kunena Forum