Skip to content
eMJey.com — Michael Jackson Fans United

شعر

15 Jahre 2 Wochen her #9365 von a Guest
  • a Guest

  • Benutzer
  • Benutzer

  • Dankeschön erhalten:: 0

  • Geschlecht: unbekannt
  • Geburtstag: Unbekannt
  • a Guest antwortete auf پاسخ: شعر
    واژه ها را باید شست
    واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
    چترها را باید بست
    زیر باران باید رفت
    فکر را خاطره را زیر باران باید برد
    با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
    دوست را زیر باران باید برد
    عشق را زیر باران باید جست
    زیر باران باید با زن خوابید
    زیر باران باید بازی کرد
    زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
    زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
    رخت ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است
    روشنی را بچشیم

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 1 Woche her #9429 von Termeh

    • Wanna Be Starting Something
    • Wanna Be Starting Something

  • Beiträge: 850
  • Dankeschön erhalten:: 328

  • Geschlecht: weiblich
  • Geburtstag: 18 Juni 1993
  • Termeh antwortete auf پاسخ: شعر
    درياي نگاه




    به چشمان پريرويان اين شهر

    به صد اميد مي بستم نگاهي

    مگر يك تن از اين ناآشنايان

    مرا بخشد به شهر عشق راهي



    به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

    نگاه بي قرارم خيره مي ماند

    يكي هم، زينهمه نازآفرينان

    اميدم را به چشمانم نمي خواند



    غريبي بودم و گم كرده راهي

    مرا با خود به هر سويي كشاندند

    شنيدم بارها از رهگذاران

    كه زير لب مرا ديوانه خواندند



    ولي من، چشم اميدم نمي خفت

    كه مرغي آشيان گم كرده بودم

    زهر بام و دري سر مي كشيدم

    به هر بوم و بري پر مي گشودم



    اميد خسته ام از پاي ننشست

    نگاه تشنه ام در جستجو بود

    در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

    رسيدم عاقبت آن جا كه او بود



    "دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

    ز خود بيگانه، از هستي رميده

    از اين بي درد مردم، رو نهفته

    شرنگ نااميدي ها چشيده



    دل از بي همزباني ها فسرده

    تن از نامهرباني ها فسرده

    ز حسرت پاي در دامن كشيده

    به خلوت، سر به زير بال برده



    به خلوت، سر به زير بال برده

    "دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

    به خلوتگاه جان، با هم نشستند

    زبان بي زباني را گشودند

    سكوت جاوداني را شكستند



    مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

    كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

    چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

    كه اين ديوانه را از خود خبر نيست



    به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

    به دريايي درافتد بيكرانه

    لبي، از قطره آبي تر نكرده

    خورد از موج وحشي تازيانه



    مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

    مرا با عشق او تنها گذاريد

    غريق لطف آن دريا نگاهم

    مرا تنها به اين دريا سپاريد
    Folgende Benutzer bedankten sich: شايان, bahareh

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    15 Jahre 1 Woche her #9447 von FeanoR

    • Dangerous
    • Dangerous

  • Beiträge: 2908
  • Dankeschön erhalten:: 1357

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 02 Apr. 1993
  • FeanoR antwortete auf پاسخ: شعر
    تو را که دارم دنیا مال من است
    دیگر آرزویی ندارم ، همان یک آرزوی من ، همیشه با تو بودن است
    صدای تپشهای قلبم ، هنوز باور ندارم که عاشقم
    هنوز باور ندارم که بدون تو هیچم
    اگر تو نباشی ...
    آری عزیزم ... میمیرم
    تو را که دارم ، عشق را با تمام وجود حس میکنم
    لطافت عشق را لمس میکنم ، برای چند لحظه نفس را در سینه حبس میکنم
    و یک نفس فریاد میزنم عشق من دوستت دارم
    نمیدانم باور کرده ای که تنها تو را دارم
    باز هم میگویم عزیزم ، تو آنقدر خوبی که من لیاقت تو را ندارم
    درهای قلبم را بر روی همه بسته ام
    هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام
    وقتی که فکر میکنم که با توام
    نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام
    اینک که دارم برایت از احساسم نسبت به تو مینویسم
    میدانم لحظه ای که آن را برایت میخوانم تو با شنیدن این احساس اشک میریزی
    پس همین حالا خواهش قلبم را بپذیر و اشک نریز ،
    اینها همه حرف دلم بود عزیز
    من که گفتم اشک نریز ، پس چرا اینک چشمهایت شده خیس؟
    قطره های اشکت بر روی قلبم ریخته
    قلبم با تمام وجود طعم شیرین عشق را با تو چشیده
    نمیدانی چقدر خاطر تو برایم عزیزه
    تا به حال یار وفاداری را مانند تو ندیده
    تو را که دارم دنیا مال من است،
    دیگر آرزویی ندارم چون همان یک آرزویم که تو بودی به حقیقت پیوسته است!

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    14 Jahre 11 Monate her #10944 von Ehsan

    • مدیر قسمت
    • مدیر قسمت

  • Beiträge: 1019
  • Dankeschön erhalten:: 874

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 31 Jan. 1991
  • Ehsan antwortete auf پاسخ: شعر
    هرچه کردم نشدم از تو جدا، بدتر شد

    گفته بودم بزنم قید تو را، بدتر شد

    مثلا خواستم این بار موقر باشم

    و به جای "تو" بگویم که "شما"، بدتر شد

    آسمان وقت قرار من و تو ابری بود

    تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

    چاره دارو و دوا نیست که حال بد من

    بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

    گفته بودی نزنم حرف دلم را به کسی

    زده ام حرف دلم را به خدا، بدتر شد

    روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

    آمدم پاک کنم عشق تو را، بدتر شد
    Folgende Benutzer bedankten sich: bahareh

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    14 Jahre 11 Monate her #10945 von Ehsan

    • مدیر قسمت
    • مدیر قسمت

  • Beiträge: 1019
  • Dankeschön erhalten:: 874

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 31 Jan. 1991
  • Ehsan antwortete auf پاسخ: شعر
    من که می دونم یه روزی میمیرم از نداشتنت

    گر چه دیگه عادت شده تو رو از خدا خواستنت

    من که می دونم آخرش دق می کنم تو بی کسی

    ولی اینو هم می دونم به داد من نمیرسی

    من که می دونم دل تو یه قلب ساده نمی خواد

    حتی واسه یه لحظه هم با دل من راه نمی اد

    من که می دونم من مثل زمینم و تو آسمون

    هیچ وقت بهت نمیرسم اخه زیاده فاصلمون

    من که می دونم عزیزم سرتو خیلی شلوغه

    حتی اگه بهم بگی دوستم داری یه دروغه

    من که می دونم همیشه کسی هست از عشق واست بگه

    منو این دل دیوونه واسه چی بخوای دیگه؟

    من که می دونم پیش من نمی آی اما هنوز منتظرم

    هنوز واسه نگاه تو حیرونم و در به درم
    Folgende Benutzer bedankten sich: FeanoR

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    14 Jahre 10 Monate her #13810 von FeanoR

    • Dangerous
    • Dangerous

  • Beiträge: 2908
  • Dankeschön erhalten:: 1357

  • Geschlecht: männlich
  • Geburtstag: 02 Apr. 1993
  • FeanoR antwortete auf پاسخ: شعر
    میدونم یه وقتایی دلت برام تنگ میشه

    تو خیابون و نگاه میکنی از پشت شیشه

    اون که از پشت درختا میگذره . شاید منم

    که دارم تنهایی با یاد تو پرســــه میزنــــم

    Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.

    Moderatoren: Ehsanblackfire
    Ladezeit der Seite: 0.374 Sekunden
    Powered by Kunena Forum