شعر
14 anos 1 semana atrás - 14 anos 1 semana atrás #28839
por NicoleL2
Postagens:
540
Obrigado Recebido:
575
Sexo:
Feminino
Aniversário:
08 Mar 1995
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
- Wanna Be Starting Something
-
- Unbreakable
خالی تـر از سکوتـم ، از نـاسروده سرشار
حالا چـه مانـده از من؟ یک مشت شعـر بیمـار
انبـوهــی از ترانـه ، بــا یـاد صبـح روشـن
اما... امیـد باطل... شب دائـمی ست انـگار
بــــا تــار و پـــود ایــن شب بـایـد غـزل ببـافـــــــم
وقتی که شکل خورشید،نقشی ست روی دیوار
دیگـر مجال گریـه از درد عاشقی نیـست
بـــار تــرانـه ها را از دوش عشـق بـــردار
وقتـی به جـرم پرواز بایـد قفس نشیـن شد
پــرواز را پـرنده! دیـگـر به ذهـن مـسپـار
شایـد از ابتدا هـم تقـدیـر من سفر بود
کــوچی بدون مقـصد از سـرزمیـن پـنـدار
از پـوچ پـوچ رویــا ، تا پیـچ پیـچ کابــوس
از شوق زنــده بودن تا خنده ای سر دار...
(ناشناس)
حالا چـه مانـده از من؟ یک مشت شعـر بیمـار
انبـوهــی از ترانـه ، بــا یـاد صبـح روشـن
اما... امیـد باطل... شب دائـمی ست انـگار
بــــا تــار و پـــود ایــن شب بـایـد غـزل ببـافـــــــم
وقتی که شکل خورشید،نقشی ست روی دیوار
دیگـر مجال گریـه از درد عاشقی نیـست
بـــار تــرانـه ها را از دوش عشـق بـــردار
وقتـی به جـرم پرواز بایـد قفس نشیـن شد
پــرواز را پـرنده! دیـگـر به ذهـن مـسپـار
شایـد از ابتدا هـم تقـدیـر من سفر بود
کــوچی بدون مقـصد از سـرزمیـن پـنـدار
از پـوچ پـوچ رویــا ، تا پیـچ پیـچ کابــوس
از شوق زنــده بودن تا خنده ای سر دار...
(ناشناس)
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
Ultima edição: 14 anos 1 semana atrás por NicoleL2.
Os seguintes usuário(s) disseram Obrigado: FeanoR
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
14 anos 3 dias atrás #29085
por NicoleL2
Postagens:
540
Obrigado Recebido:
575
Sexo:
Feminino
Aniversário:
08 Mar 1995
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
- Wanna Be Starting Something
-
- Unbreakable
نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها...
(فروغ فرخزاد )
چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها...
(فروغ فرخزاد )
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
Os seguintes usuário(s) disseram Obrigado: FeanoR
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
Tempo para a criação da página:0.562 segundos