Warning: Constant _UDDEIM_NOMESSAGES2_FR_FILTERED already defined in /var/www/sites/.releases/emjey.com/37baf38d3bd5-39f6aec83a6d/administrator/components/com_uddeim/language.utf8/arabic.php on line 1263
Warning: Constant _UDDEIM_NOMESSAGES2_TO_FILTERED already defined in /var/www/sites/.releases/emjey.com/37baf38d3bd5-39f6aec83a6d/administrator/components/com_uddeim/language.utf8/arabic.php on line 1264
Warning: Constant _UDDEIM_NOMESSAGES2_UNFR_FILTERED already defined in /var/www/sites/.releases/emjey.com/37baf38d3bd5-39f6aec83a6d/administrator/components/com_uddeim/language.utf8/arabic.php on line 1265
Warning: Constant _UDDEIM_NOMESSAGES2_UNTO_FILTERED already defined in /var/www/sites/.releases/emjey.com/37baf38d3bd5-39f6aec83a6d/administrator/components/com_uddeim/language.utf8/arabic.php on line 1266
شعر
قبل 15 سنوات 1 شهر #6363
by FeanoR
The following user(s) said Thank You: کوچکترین طرفدار
Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.
قبل 15 سنوات 1 شهر #6364
by FeanoR
The following user(s) said Thank You: کوچکترین طرفدار
Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.
قبل 15 سنوات 1 شهر #6365
by FeanoR
The following user(s) said Thank You: Termeh, کوچکترین طرفدار
Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.
قبل 15 سنوات 1 شهر #6370
by Termeh
از مجموعه هوای تازه احمد شاملو
افق عشق
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسانی برای هرانسان برادریست
روزی که ذیگر درهای خانه شان را نمیبندند
قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
تا من بخاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب،ترانه ایست،تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر...
نباشم........
افق عشق
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسانی برای هرانسان برادریست
روزی که ذیگر درهای خانه شان را نمیبندند
قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
تا من بخاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب،ترانه ایست،تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر...
نباشم........
Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.
قبل 15 سنوات 1 شهر #6503
by FeanoR
یاد دارم در غروبی سرد سردی میگذشت از کوچه ما دوزه گر دم میزد و کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم کاسه ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان باباحلقه بست عاقبت اهی کشید و بغزش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست بوی نان تازه هوشم را برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی هم میخری
The following user(s) said Thank You: Termeh, کوچکترین طرفدار
Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.
قبل 15 سنوات 1 شهر #6582
by کوچکترین طرفدار
مشاركات:
641
Thank you received:
689
Gender:
Male
Birthdate:
20 حزيران 1990
- Wanna Be Starting Something
-
- i♥MJ
Replied by کوچکترین طرفدار on topic پاسخ: شعر
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
The following user(s) said Thank You: FeanoR
Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.
الوقت لإنشاء الصفحة: 0.367 ثانية