شعر
14 Jahre 2 Wochen her - 12 Jahre 5 Monate her #28392
von FeanoR
Letzte Änderung: 12 Jahre 5 Monate her von FeanoR.
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
14 Jahre 1 Woche her - 14 Jahre 6 Tage her #28839
von NicoleL2
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
خالی تـر از سکوتـم ، از نـاسروده سرشار
حالا چـه مانـده از من؟ یک مشت شعـر بیمـار
انبـوهــی از ترانـه ، بــا یـاد صبـح روشـن
اما... امیـد باطل... شب دائـمی ست انـگار
بــــا تــار و پـــود ایــن شب بـایـد غـزل ببـافـــــــم
وقتی که شکل خورشید،نقشی ست روی دیوار
دیگـر مجال گریـه از درد عاشقی نیـست
بـــار تــرانـه ها را از دوش عشـق بـــردار
وقتـی به جـرم پرواز بایـد قفس نشیـن شد
پــرواز را پـرنده! دیـگـر به ذهـن مـسپـار
شایـد از ابتدا هـم تقـدیـر من سفر بود
کــوچی بدون مقـصد از سـرزمیـن پـنـدار
از پـوچ پـوچ رویــا ، تا پیـچ پیـچ کابــوس
از شوق زنــده بودن تا خنده ای سر دار...
(ناشناس)
حالا چـه مانـده از من؟ یک مشت شعـر بیمـار
انبـوهــی از ترانـه ، بــا یـاد صبـح روشـن
اما... امیـد باطل... شب دائـمی ست انـگار
بــــا تــار و پـــود ایــن شب بـایـد غـزل ببـافـــــــم
وقتی که شکل خورشید،نقشی ست روی دیوار
دیگـر مجال گریـه از درد عاشقی نیـست
بـــار تــرانـه ها را از دوش عشـق بـــردار
وقتـی به جـرم پرواز بایـد قفس نشیـن شد
پــرواز را پـرنده! دیـگـر به ذهـن مـسپـار
شایـد از ابتدا هـم تقـدیـر من سفر بود
کــوچی بدون مقـصد از سـرزمیـن پـنـدار
از پـوچ پـوچ رویــا ، تا پیـچ پیـچ کابــوس
از شوق زنــده بودن تا خنده ای سر دار...
(ناشناس)
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
Letzte Änderung: 14 Jahre 6 Tage her von NicoleL2.
Folgende Benutzer bedankten sich: FeanoR
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
14 Jahre 1 Tag her #29085
von NicoleL2
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها...
(فروغ فرخزاد )
چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها...
(فروغ فرخزاد )
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
Folgende Benutzer bedankten sich: FeanoR
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
14 Jahre 7 Stunden her - 12 Jahre 5 Monate her #29132
von FeanoR
Letzte Änderung: 12 Jahre 5 Monate her von FeanoR.
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
13 Jahre 11 Monate her - 12 Jahre 5 Monate her #29263
von FeanoR
Letzte Änderung: 12 Jahre 5 Monate her von FeanoR.
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
13 Jahre 11 Monate her - 12 Jahre 5 Monate her #29536
von FeanoR
Letzte Änderung: 12 Jahre 5 Monate her von FeanoR.
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
Ladezeit der Seite: 0.410 Sekunden