Skip to content
BAD 25
You ain't Bad. You ain't nothin'. #Who'sBad eMJey.com Michael Jackson Fans United

یه داستان واقعی

Please log in or create an account to join the conversation.

14 years 2 months ago - 14 years 2 months ago #26772 by hbmj2
  • طراح و صاحب امتیاز eMJey
  • طراح و صاحب امتیاز eMJey
Profile details — hbmj2
Gender
Male
Birthdate
14 Nov 1985
Thank you received
1119
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:



دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی
20
کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم
ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود

Keep The Faith
Last edit: 14 years 2 months ago by hbmj2.
14 years 2 months ago #26774 by شاپرک
  • Will You Be There
  • Will You Be There
Profile details — شاپرک
Gender
Female
Birthdate
05 Dec 1986
Location
تهران
Thank you received
345
About
دانشجوی دکترا گفتنیها که زیاده... اما همین بس که بگم اینجام به خاطر عشق بی انتهام به مایکل و دیگر هیچ.............
:)) =)) :)) راستی راستی داشت باورم میشد روح مرحوم پدربزرگش بوده! :D

شب که می شود
خورشید چشمانت را پرواز بده
تا مرگ پروانه به تاخیر بیفتد......
14 years 2 months ago #26778 by Mohsen.srn
  • Speechless
  • Speechless
Profile details — Mohsen.srn
Gender
Male
Birthdate
21 Dec 1988
Location
نجف آباد
Thank you received
45
About
من؟
من هی می خواستم سریع داستان تموم بشه تا بیام این پایین بنویسم، فوتوشاپه بابا باور نکنید.

!You’re probably better than you think you are
14 years 2 months ago #26781 by hojatmj
  • Will You Be There
  • Will You Be There
Profile details — hojatmj
Gender
Male
Birthdate
08 Feb 1994
Location
Iran
Thank you received
144
About
Fan
من خواستم بپرسم این فیلمورو شبکه چند گذاشت . :))

جدا از شوخی . داستانی تخیلی بود حمید جان و دوست شما حرفی از ترس نزده بود . با اینکه اگه دقت کنی از ترس ندید اون دسته از کجا اومده و خیلی ریز چیز ها رو نگفته بود .

نگران فردایت نباش
[IMG
.خدای دیروز و امروزت فردا هم هست.
14 years 2 months ago #26788 by kingmichael
  • Dangerous
  • Dangerous
Profile details — kingmichael
Gender
Male
Birthdate
26 Jan 1994
Location
Neverland
Thank you received
1458
About
Legends live forever
:)) من میخواستم بگم دوستت چیکارست ! چه ارتباطه باحالی با خدا داره
جادش نفرین شده بوده هردو تا ماشین خراب شده بود !
راستی یه سوال، اونا داشتن ماشین خودشونو هل میدادن یا ماشین دوستتو !
14 years 2 months ago #26790 by FeanoR
  • Dangerous
  • Dangerous
Profile details — FeanoR
Gender
Male
Birthdate
02 Apr 1993
Location
مشهد
Thank you received
1357
Replied by FeanoR on topic یه داستان واقعی
داستانی تخیلی بود حمید جان و دوست شما حرفی از ترس نزده بود .

طرف اونقدر ترسیده بوده که اون دو نفری که داشتن هل میدان رو ندیده! این یعنی بالاترین ترس ممکن! لازم به گفتن نیست!
Moderators: Ehs@n, blackfire
Powered by Kunena Forum