داستانهای کوتاه من
15 anos 3 meses atrás - 15 anos 3 meses atrás #2577
por e r o s
Postagens:
684
Obrigado Recebido:
383
Sexo:
Masculino
Aniversário:
13 Mai 1989
- Wanna Be Starting Something
-
- I came from a far DREAM
Respondido por e r o s no tópico پاسخ: My Little Story
به نظر منم همین کارو انجام بده.Elnaz escreveu: فکر نکنم مشکلی باشه.
البته بخش وبلاگ هم واسه همین باز شده که توش بنویسین. توی اون بخش عنوان باز کنی فکر کنم بهتر باشه.
Ultima edição: 15 anos 3 meses atrás por Elnaz.
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
15 anos 3 meses atrás #2601
por Jasmine Jackson-mjforever
Postagens:
1294
Obrigado Recebido:
486
Sexo:
Feminino
Aniversário:
01 Dez 1997
- Working Day And Night
-
Respondido por Jasmine Jackson-mjforever no tópico پاسخ: My Little Story
فکر کنم داستان های مایکلی که برای خودمون اتفاق افتاده رو بنویسیم بهتر باشه
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
15 anos 3 meses atrás #2620
por Nikolay
Postagens:
945
Obrigado Recebido:
306
Sexo:
Masculino
Aniversário:
01 Jun 1994
راست بگو و هر چه را در توان داری در تیرت بنه و بلندتر پرتاب کن ، فضیلت ایرانی این است !
نیچه
- Wanna Be Starting Something
-
- Meine Ehre heißt Treue
Respondido por Nikolay no tópico پاسخ: My Little Story
نمیشه که همش در مورد مایکل بنویسه.کسل کننده میشه mjforever
راست بگو و هر چه را در توان داری در تیرت بنه و بلندتر پرتاب کن ، فضیلت ایرانی این است !
نیچه
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
15 anos 3 meses atrás #2624
por FeanoR
Postagens:
2908
Obrigado Recebido:
1357
Sexo:
Masculino
Aniversário:
02 Abr 1993
- Dangerous
-
Respondido por FeanoR no tópico پاسخ: My Little Story
بذارین داستاناشو بنویسه بدبخت
Os seguintes usuário(s) disseram Obrigado: farzam
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
15 anos 3 meses atrás #2633
por farzam
Postagens:
1014
Obrigado Recebido:
517
Sexo:
Masculino
Aniversário:
16 Mai 1991
She works so hard, just to make her way
For a man who just don’t appreciate
- farzam
-
Autor do Tópico
- Desconectado
- Working Day And Night
-
- i wish to be a Writer
Respondido por farzam no tópico پاسخ: My Little Story
پس من داستانهامو در بخش وبلاگ ميزارم...
ممنون از همه
ممنون از همه
She works so hard, just to make her way
For a man who just don’t appreciate
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
15 anos 3 meses atrás - 15 anos 3 meses atrás #2639
por farzam
Postagens:
1014
Obrigado Recebido:
517
Sexo:
Masculino
Aniversário:
16 Mai 1991
She works so hard, just to make her way
For a man who just don’t appreciate
- farzam
-
Autor do Tópico
- Desconectado
- Working Day And Night
-
- i wish to be a Writer
Respondido por farzam no tópico My Little Storyyyy
سلام دوستان
اينم اولين نوشتم در اينجا :
داستان پدربزرگ
يك روز كه مثل هميشه پدربزرگ مي خواست برايم قصه تعريف كند، در حياط خانه ي پدربزرگ در كنارش نشستم . من هميشه مشتاقانه به قصه هاي پدربزرگم كه بيشترشان مربوط به زندگي خودش است، گوش ميدهم؛
به ويژه كه بيشترشان حاصل تجربيات خود پدربزرگ در طول زندگي بوده است؛ از اين رو ارزشش براي من دو چندان مي شود، بعضي از آنها نيز به من كمك فراواني كرده است، مخصوصا كه با بزرگتر شدن بهتر آنها را درك ميكنم .
يك روز مانند هميشه در حياط پر از گل و گياه، كنار پدربزرگ نشسته بودم و منتظر بودم تا قصه اش و داستاني ديگر از زندگي اش را بگويد .
داستان مربوط مي شود به 20 سالگي يا شايد هم كمي كمتر يا بيشتر، كه پدربزرگ در اوج جواني و زيبايي براي اولين بار در يكي از كنفرانسهاي دانشگاهشان شركت مي كند؛ از آنجايي كه همانند الان آن موقع نيز به ظاهرش اهميت بسياري مي داد، موهاي خود را در بالاي سرش بسته بود و از اين رو مورد توجه بسياري بوده است .
پدربزرگ گفت: در آن جشن يا گردهمايي كه دانشجويان زيادي حضور داشتند، مردي بر روي صحنه حدود يك ساعتي را در مورد داستانهاي مذهبي و ديني و اخلاقي بحث كرد . پدربزرگ كه در نيمه هاي رديف وسط صندلي ها نشسته بود به چهره ي هم سن و سالان خود كه در كنارش بودند نگاه مي كرد. اندكي در رديف جلو بودند كه در حال گوش دادن و توجه به داستانهاي مورد بحث بودند. عده اي در همان رديفي كه پدربزرگ بود با تلفنهاي خود ور مي رفتند؛ اندكي آن طرف تر عده اي در حال صحبت با يكديگر بودند ، پسراني مورد توجه آن طرف و دختراني مورد توجه طرفي ديگر و... .
در همان لحظات بود كه فرد روي صحنه اشاره اي به پدربزرگ مي كند و خيلي محترمانه مي گويد: آن آقا كه موهاي خود را بسته اند، لطف كنيد بياييد بر روي سن، و بعد رو كرد به جمعيت و گفت: مي خواهم سوالي از ايشان بپرسم ولي منظور من با تمامي شماست دوستان.
پدر بزرگ بر روي سن رفت و در كنار مرد ايستاد، مرد در حالي كه خيلي متكبرانه و حق به جانب به نظر مي رسيد گفت: فكر مي كنيد چه عاملي باعث شده تا شما موهايتان را اينگونه ببنديد؟ وبسياري چيزهايي ديگر كه ما امروزه شاهد آن هستيم ؟
مرد كه فكر مي كرد پدربزرگم جوابي ندارد كه بدهد و ساكت مي ماند، به پدربزرگ خيره شده بود و گاهي نگاهي به جمعيت حاظر مي كرد؛ كه پدربزرگ ميكروفن را گرفت و با جواب خود مشتي محكم به او زد .
پدربزرگ اين گونه جوابش را داده بود: من نمي دانم شما از جواب من چه برداشتي مي كنيد اما براي من مهم كساني هستند كه حظور دارند . امروزه در جوامع مختلف مردم با فشارها و اجبارهاي بسياري مواجهند؛ كه در زمينه هاي مختلف به آنها القا مي شود . اما انسان و مخصوصا جوانان كه در دوره اي از زندگي شان قرار دارند كه دوست دارند خود مسيري را براي خويش انتخاب كنند و تصمـــيم را خودشـــــــــان بگــــــيرند بــــــا محدوديت هايي روبه رو مي شوند.
اگر جواني....
( وهمين كه پدربزرگ اين جمله را مي گفت، دست كرد در موهايش و موهايش را باز كرد و پايين آورد) و ادامه داد:
اگر جواني امروزه به اجبار چيزهايي را انتخاب مي كند و تغيير ميدهد، در ظاهر شايد تغيير كرده باشد اما هيچوقت ايده و عقيده اش كه در ذهن و فكرش است تغيير نمي كند .
و بعد از اتمام اين جمله همه شروع به دست زدن كردند.
اينم اولين نوشتم در اينجا :
داستان پدربزرگ
يك روز كه مثل هميشه پدربزرگ مي خواست برايم قصه تعريف كند، در حياط خانه ي پدربزرگ در كنارش نشستم . من هميشه مشتاقانه به قصه هاي پدربزرگم كه بيشترشان مربوط به زندگي خودش است، گوش ميدهم؛
به ويژه كه بيشترشان حاصل تجربيات خود پدربزرگ در طول زندگي بوده است؛ از اين رو ارزشش براي من دو چندان مي شود، بعضي از آنها نيز به من كمك فراواني كرده است، مخصوصا كه با بزرگتر شدن بهتر آنها را درك ميكنم .
يك روز مانند هميشه در حياط پر از گل و گياه، كنار پدربزرگ نشسته بودم و منتظر بودم تا قصه اش و داستاني ديگر از زندگي اش را بگويد .
داستان مربوط مي شود به 20 سالگي يا شايد هم كمي كمتر يا بيشتر، كه پدربزرگ در اوج جواني و زيبايي براي اولين بار در يكي از كنفرانسهاي دانشگاهشان شركت مي كند؛ از آنجايي كه همانند الان آن موقع نيز به ظاهرش اهميت بسياري مي داد، موهاي خود را در بالاي سرش بسته بود و از اين رو مورد توجه بسياري بوده است .
پدربزرگ گفت: در آن جشن يا گردهمايي كه دانشجويان زيادي حضور داشتند، مردي بر روي صحنه حدود يك ساعتي را در مورد داستانهاي مذهبي و ديني و اخلاقي بحث كرد . پدربزرگ كه در نيمه هاي رديف وسط صندلي ها نشسته بود به چهره ي هم سن و سالان خود كه در كنارش بودند نگاه مي كرد. اندكي در رديف جلو بودند كه در حال گوش دادن و توجه به داستانهاي مورد بحث بودند. عده اي در همان رديفي كه پدربزرگ بود با تلفنهاي خود ور مي رفتند؛ اندكي آن طرف تر عده اي در حال صحبت با يكديگر بودند ، پسراني مورد توجه آن طرف و دختراني مورد توجه طرفي ديگر و... .
در همان لحظات بود كه فرد روي صحنه اشاره اي به پدربزرگ مي كند و خيلي محترمانه مي گويد: آن آقا كه موهاي خود را بسته اند، لطف كنيد بياييد بر روي سن، و بعد رو كرد به جمعيت و گفت: مي خواهم سوالي از ايشان بپرسم ولي منظور من با تمامي شماست دوستان.
پدر بزرگ بر روي سن رفت و در كنار مرد ايستاد، مرد در حالي كه خيلي متكبرانه و حق به جانب به نظر مي رسيد گفت: فكر مي كنيد چه عاملي باعث شده تا شما موهايتان را اينگونه ببنديد؟ وبسياري چيزهايي ديگر كه ما امروزه شاهد آن هستيم ؟
مرد كه فكر مي كرد پدربزرگم جوابي ندارد كه بدهد و ساكت مي ماند، به پدربزرگ خيره شده بود و گاهي نگاهي به جمعيت حاظر مي كرد؛ كه پدربزرگ ميكروفن را گرفت و با جواب خود مشتي محكم به او زد .
پدربزرگ اين گونه جوابش را داده بود: من نمي دانم شما از جواب من چه برداشتي مي كنيد اما براي من مهم كساني هستند كه حظور دارند . امروزه در جوامع مختلف مردم با فشارها و اجبارهاي بسياري مواجهند؛ كه در زمينه هاي مختلف به آنها القا مي شود . اما انسان و مخصوصا جوانان كه در دوره اي از زندگي شان قرار دارند كه دوست دارند خود مسيري را براي خويش انتخاب كنند و تصمـــيم را خودشـــــــــان بگــــــيرند بــــــا محدوديت هايي روبه رو مي شوند.
اگر جواني....
( وهمين كه پدربزرگ اين جمله را مي گفت، دست كرد در موهايش و موهايش را باز كرد و پايين آورد) و ادامه داد:
اگر جواني امروزه به اجبار چيزهايي را انتخاب مي كند و تغيير ميدهد، در ظاهر شايد تغيير كرده باشد اما هيچوقت ايده و عقيده اش كه در ذهن و فكرش است تغيير نمي كند .
و بعد از اتمام اين جمله همه شروع به دست زدن كردند.
She works so hard, just to make her way
For a man who just don’t appreciate
Ultima edição: 15 anos 3 meses atrás por farzam.
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
Moderadores: Farnaz
Tempo para a criação da página:0.410 segundos