یه داستان واقعی
14 Jahre 1 Monat her - 14 Jahre 1 Monat her #26772
von Hamid
یه داستان واقعی wurde erstellt von Hamid
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی
20
کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم
ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی
20
کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم
ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود
Letzte Änderung: 14 Jahre 1 Monat her von Hamid.
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
14 Jahre 1 Monat her #26774
von شاپرک
)
)
) راستی راستی داشت باورم میشد روح مرحوم پدربزرگش بوده!
شب که می شود
خورشید چشمانت را پرواز بده
تا مرگ پروانه به تاخیر بیفتد......
شاپرک antwortete auf یه داستان واقعی
) شب که می شود
خورشید چشمانت را پرواز بده
تا مرگ پروانه به تاخیر بیفتد......
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
14 Jahre 1 Monat her #26778
von Mohsen.srn
Beiträge:
54
Dankeschön erhalten::
45
Geschlecht:
männlich
Geburtstag:
Unbekannt
!You’re probably better than you think you are
- Speechless
-
Mohsen.srn antwortete auf یه داستان واقعی
من هی می خواستم سریع داستان تموم بشه تا بیام این پایین بنویسم، فوتوشاپه بابا باور نکنید.
!You’re probably better than you think you are
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
14 Jahre 1 Monat her #26781
von hojat
hojat antwortete auf یه داستان واقعی
من خواستم بپرسم این فیلمورو شبکه چند گذاشت .
)
جدا از شوخی . داستانی تخیلی بود حمید جان و دوست شما حرفی از ترس نزده بود . با اینکه اگه دقت کنی از ترس ندید اون دسته از کجا اومده و خیلی ریز چیز ها رو نگفته بود .
جدا از شوخی . داستانی تخیلی بود حمید جان و دوست شما حرفی از ترس نزده بود . با اینکه اگه دقت کنی از ترس ندید اون دسته از کجا اومده و خیلی ریز چیز ها رو نگفته بود .
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
14 Jahre 1 Monat her #26788
von kingmichael
Beiträge:
2642
Dankeschön erhalten::
1458
Geschlecht:
männlich
Geburtstag:
Unbekannt
) من میخواستم بگم دوستت چیکارست ! چه ارتباطه باحالی با خدا داره
جادش نفرین شده بوده هردو تا ماشین خراب شده بود !
راستی یه سوال، اونا داشتن ماشین خودشونو هل میدادن یا ماشین دوستتو !
- Dangerous
-
- Legends live forever
kingmichael antwortete auf یه داستان واقعی
جادش نفرین شده بوده هردو تا ماشین خراب شده بود !
راستی یه سوال، اونا داشتن ماشین خودشونو هل میدادن یا ماشین دوستتو !
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
14 Jahre 1 Monat her #26790
von FeanoR
طرف اونقدر ترسیده بوده که اون دو نفری که داشتن هل میدان رو ندیده! این یعنی بالاترین ترس ممکن! لازم به گفتن نیست!
FeanoR antwortete auf یه داستان واقعی
داستانی تخیلی بود حمید جان و دوست شما حرفی از ترس نزده بود .
طرف اونقدر ترسیده بوده که اون دو نفری که داشتن هل میدان رو ندیده! این یعنی بالاترین ترس ممکن! لازم به گفتن نیست!
Bitte Anmelden oder Registrieren um der Konversation beizutreten.
Ladezeit der Seite: 0.325 Sekunden