Skip to content
eMJey.com — Michael Jackson Fans United

Warning: Constant _UDDEIM_NOMESSAGES2_FR_FILTERED already defined in /var/www/sites/.releases/emjey.com/37baf38d3bd5-39f6aec83a6d/administrator/components/com_uddeim/language.utf8/arabic.php on line 1263

Warning: Constant _UDDEIM_NOMESSAGES2_TO_FILTERED already defined in /var/www/sites/.releases/emjey.com/37baf38d3bd5-39f6aec83a6d/administrator/components/com_uddeim/language.utf8/arabic.php on line 1264

Warning: Constant _UDDEIM_NOMESSAGES2_UNFR_FILTERED already defined in /var/www/sites/.releases/emjey.com/37baf38d3bd5-39f6aec83a6d/administrator/components/com_uddeim/language.utf8/arabic.php on line 1265

Warning: Constant _UDDEIM_NOMESSAGES2_UNTO_FILTERED already defined in /var/www/sites/.releases/emjey.com/37baf38d3bd5-39f6aec83a6d/administrator/components/com_uddeim/language.utf8/arabic.php on line 1266

یه داستان واقعی

قبل 14 سنوات 1 شهر - قبل 14 سنوات 1 شهر #26772 by Hamid

  • طراح و صاحب امتیاز eMJey
  • طراح و صاحب امتیاز eMJey

  • مشاركات: 1510
  • Thank you received: 1119

  • Gender: Male
  • Birthdate: 14 تشرين2 1985
  • این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:



    دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
    جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت
    جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
    اینطوری تعریف میکنه:
    من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی
    20
    کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
    ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
    وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
    اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
    نه از موتور ماشین سر در میارم!!
    راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
    دیگه بارون حسابی تند شده بود.
    با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
    من هم بی معطلی پریدم توش.
    اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
    وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
    دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

    داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد

    هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
    یه پیچ جلومونه!
    تمام تنم یخ کرده بود.
    نمیتونستم حتی جیغ بکشم
    ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
    تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
    که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
    تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
    اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

    نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
    ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
    یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

    از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
    در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

    اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
    دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
    رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
    بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

    وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

    یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

    یکیشون داد زد:

    ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
    سوار شده بود

    Keep The Faith
    آخر تعديل قبل 14 سنوات 1 شهر بواسطة Hamid .
    The following user(s) said Thank You: کوچکترین طرفدار, hojat, Mohsen.srn, kingmichael, mahan, شاپرک

    Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.

    قبل 14 سنوات 1 شهر #26774 by شاپرک

    • Will You Be There
    • Will You Be There

  • مشاركات: 403
  • Thank you received: 345

  • Gender: Unknown
  • Birthdate: غير معروف
  • :)) =)) :)) راستی راستی داشت باورم میشد روح مرحوم پدربزرگش بوده! :D

    شب که می شود
    خورشید چشمانت را پرواز بده
    تا مرگ پروانه به تاخیر بیفتد......

    Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.

    قبل 14 سنوات 1 شهر #26778 by Mohsen.srn

    • Speechless
    • Speechless

  • مشاركات: 54
  • Thank you received: 45

  • Gender: Male
  • Birthdate: غير معروف
  • من هی می خواستم سریع داستان تموم بشه تا بیام این پایین بنویسم، فوتوشاپه بابا باور نکنید.

    !You’re probably better than you think you are

    Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.

    قبل 14 سنوات 1 شهر #26781 by hojat

    • Will You Be There
    • Will You Be There

  • مشاركات: 249
  • Thank you received: 144

  • Gender: Male
  • Birthdate: 08 شباط 1994
  • Replied by hojat on topic یه داستان واقعی
    من خواستم بپرسم این فیلمورو شبکه چند گذاشت . :))

    جدا از شوخی . داستانی تخیلی بود حمید جان و دوست شما حرفی از ترس نزده بود . با اینکه اگه دقت کنی از ترس ندید اون دسته از کجا اومده و خیلی ریز چیز ها رو نگفته بود .

    نگران فردایت نباش
    [IMG
    .خدای دیروز و امروزت فردا هم هست.

    Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.

    قبل 14 سنوات 1 شهر #26788 by kingmichael

    • Dangerous
    • Dangerous
    • Legends live forever

  • مشاركات: 2642
  • Thank you received: 1458

  • Gender: Male
  • Birthdate: غير معروف
  • :)) من میخواستم بگم دوستت چیکارست ! چه ارتباطه باحالی با خدا داره
    جادش نفرین شده بوده هردو تا ماشین خراب شده بود !
    راستی یه سوال، اونا داشتن ماشین خودشونو هل میدادن یا ماشین دوستتو !

    Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.

    قبل 14 سنوات 1 شهر #26790 by FeanoR

    • Dangerous
    • Dangerous

  • مشاركات: 2908
  • Thank you received: 1357

  • Gender: Male
  • Birthdate: 02 نيسان 1993
  • Replied by FeanoR on topic یه داستان واقعی

    داستانی تخیلی بود حمید جان و دوست شما حرفی از ترس نزده بود .


    طرف اونقدر ترسیده بوده که اون دو نفری که داشتن هل میدان رو ندیده! این یعنی بالاترین ترس ممکن! لازم به گفتن نیست!

    Please تسجيل الدخول or إنشاء حساب.. to join the conversation.

    Moderators: Ehsanblackfire
    الوقت لإنشاء الصفحة: 0.396 ثانية
    بدعم من منتدى كونينا