▒ عاشقـــــــــــــونه ▒
14 anos 7 meses atrás - 14 anos 5 meses atrás #19887
por kingmichael
Postagens:
2642
Obrigado Recebido:
1458
Sexo:
Masculino
Aniversário:
Indeciso
- kingmichael
-
Autor do Tópico
- Desconectado
- Dangerous
-
- Legends live forever
Respondido por kingmichael no tópico پاسخ: ▒ عاشقـــــــــــــونه ▒
Ultima edição: 14 anos 5 meses atrás por kingmichael.
Os seguintes usuário(s) disseram Obrigado: NicoleL2
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
14 anos 7 meses atrás - 14 anos 5 meses atrás #19889
por kingmichael
Postagens:
2642
Obrigado Recebido:
1458
Sexo:
Masculino
Aniversário:
Indeciso
- kingmichael
-
Autor do Tópico
- Desconectado
- Dangerous
-
- Legends live forever
Respondido por kingmichael no tópico پاسخ: ▒ عاشقـــــــــــــونه ▒
Ultima edição: 14 anos 5 meses atrás por kingmichael.
Os seguintes usuário(s) disseram Obrigado: NicoleL2, Mehran lovermjj
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
14 anos 7 meses atrás - 14 anos 5 meses atrás #19940
por kingmichael
Postagens:
2642
Obrigado Recebido:
1458
Sexo:
Masculino
Aniversário:
Indeciso
- kingmichael
-
Autor do Tópico
- Desconectado
- Dangerous
-
- Legends live forever
Respondido por kingmichael no tópico پاسخ: ▒ عاشقـــــــــــــونه ▒
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
Ultima edição: 14 anos 5 meses atrás por kingmichael.
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
14 anos 7 meses atrás #19955
por NicoleL2
Postagens:
540
Obrigado Recebido:
575
Sexo:
Feminino
Aniversário:
08 Mar 1995
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
- Wanna Be Starting Something
-
- Unbreakable
Respondido por NicoleL2 no tópico پاسخ: ▒ عاشقـــــــــــــونه ▒
اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمیدرند
به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند...
ميداني ... !؟ به رويت نياوردم ...
از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما "
فهميدم
پاي " او " در ميان است ...
زندگی کن
به ضرب المثل ها اعتمادی نیست
تازه یا کهنگی اش ، دردی را دوا نمیکند
ماهی را هر وقت که از آب بگیری ، فقط می میرد....
وقتى دیدى
ناراحتى یا خوشحالیت براش فرقى نمى کنه
دیگه وقتشه فراموشش کنى
راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب
مگه اشك چقدر وزن داره...؟
که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...
به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم
نــــــــان را تو ببر
که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه
نمــــــــــک را بگذار برای من
می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد...
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
دیگر گوسفند نمیدرند
به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند...
ميداني ... !؟ به رويت نياوردم ...
از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما "
فهميدم
پاي " او " در ميان است ...
زندگی کن
به ضرب المثل ها اعتمادی نیست
تازه یا کهنگی اش ، دردی را دوا نمیکند
ماهی را هر وقت که از آب بگیری ، فقط می میرد....
وقتى دیدى
ناراحتى یا خوشحالیت براش فرقى نمى کنه
دیگه وقتشه فراموشش کنى
راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب
مگه اشك چقدر وزن داره...؟
که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...
به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم
نــــــــان را تو ببر
که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه
نمــــــــــک را بگذار برای من
می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد...
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
Os seguintes usuário(s) disseram Obrigado: kingmichael, Michaellover
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
14 anos 7 meses atrás #19978
por kingmichael
Postagens:
2642
Obrigado Recebido:
1458
Sexo:
Masculino
Aniversário:
Indeciso
- kingmichael
-
Autor do Tópico
- Desconectado
- Dangerous
-
- Legends live forever
Respondido por kingmichael no tópico پاسخ: ▒ عاشقـــــــــــــونه ▒
"حمید مصدق خرداد 1343"
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ...
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ...
Os seguintes usuário(s) disseram Obrigado: NicoleL2, Michaellover
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
14 anos 7 meses atrás #20033
por NicoleL2
Postagens:
540
Obrigado Recebido:
575
Sexo:
Feminino
Aniversário:
08 Mar 1995
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
- Wanna Be Starting Something
-
- Unbreakable
Respondido por NicoleL2 no tópico پاسخ: ▒ عاشقـــــــــــــونه ▒
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه با يک ماشين تصادف کرد و اسيب ديد.عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم هاي پيرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب نديده)) پيرمرد غمگين شد،گفت عجله دارد و نيازي به عکس برداري نيست . پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.پيرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم.نمي خواهم دير شود.
پرستاري به او گفت:خودمان به او خبر مي دهيم.پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متاسفم،او الزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا نمي شناسد!! پرستار با حيرت گفت:وقتي نميداند شما چه کسي هستيد،چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته،به ارامي گفت:اما من که مي دانم او چه کسي است... او هميشه تمام زندگي من است... او تمام من است...
پرستاري به او گفت:خودمان به او خبر مي دهيم.پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متاسفم،او الزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا نمي شناسد!! پرستار با حيرت گفت:وقتي نميداند شما چه کسي هستيد،چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته،به ارامي گفت:اما من که مي دانم او چه کسي است... او هميشه تمام زندگي من است... او تمام من است...
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
Por favor Entrar ou Registrar para participar da conversa.
Tempo para a criação da página:0.436 segundos